گوشه اي از بهشت

صبح زود است .اذان گفته شده و نماز بر پا شده است . بعد از نماز با سرعت حرکت می کنم .به درب ورودی که می رسم کفشها را از پای در می آورم تا با کفش روی بال فرشتها نروم ممکن است بال فرشتگان بشکند چون من مانند سایه ام سنگینم و مانند آنان سبک نیستم.به خاطر همین روی زمین مانده ام.

هوا گرگ و میش است پشت حفاظ ایستاده ام نگاهم به گوشه ای از بهشت است هنوز هوا آنقدر روشن نشده که کبوتران بیایند.آن گوشه ساکت است و غربت نعره می زند ...اینجا بقیع است .

امروز برعکس روزهای دیگر اشک هم کمک نمی کند دلم از سنگ شده مثل نگهبانان خوش چهره و زشت خوی بقیع. آنها هم مانند مذهبشان شده اند.روز اول آنقدر گریه کردم  که یکی از نگهبانان با مشت به سینه ام زد و مرا بیرون کرد ولی امروز نمی دانم چرا اجازه گریه کردن هم نمی دهند چه رسد به دل شکستن. می خواهم برگردم ولی برگشتن همان و روبه روی بارگاه پیامبر قرار گرفتن همان . با چه رویی به گنبد سبز نگاه کنم . با خودم می گویم شاید با من قهر هستند . این مصرع یادم می آید " که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی" سرم را پایین می اندازم یاد ذکر یونسیه می افتم " لا الله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین" صدای پیر مردی از پشت سر می آید: پسرم تربت چهار امام کدام طرف است . همان طور که سرم پایین است به گوشه سمت راست اشاره می کنم می گوید نمی تونم ببینم  دلم برایش می سوزد می گویم بذار هوا روشن بشه میبینی .با خودم فکر می کنم این پیر مرد بیچاره از کدام روستا آمده آیا میداند کجا آمده آیا درک می کند اینجا چه جای شگفت انگیزی است شاید فقط برای دیدن و پیش فامیل پوز دادن آمده.اما یواش یواش صدای آرام او از پشت سر می آید " اَللّهُمَّ رَبَّ الْنُّورِ العَظیمِ وَرَبَّ الکُرْسِیّ الرَّفِیعِ وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ ..." چهار ستون بدنم می لرزد.

 هوای گرگ و میش ، قبرستان غريب ، صداي پير مرد دل سوخته ، دعاي عهد . پير مرد با چنان سوزي دعاي عهد را از حفظ مي خواند كه اشك امان نمي دهد آستين پيراهنم را در دهانم مي گيرم كه صدايم را نگهبانان نشنوند تازه مي فهمم كه آستين به دهن گرفتن حسنين در شب وفات مادرشان چه معنايي مي دهد. اصلا نمي دانم كجا ايستاده ام چقدر سبك شده ام نا خود آگاه مي بينم همراه پير مرد" العجل يا مولاي يا صاحب الزمان" مي گويم . جرعت برگشتن و نگاه كردن به پير مرد را ندارم بر مي گردم رو به حرم سبز ، هوا روشن شده است رو به مرقد پيامبر سلام مي دهم و از هديه شان تشكر مي كنم. چقدر خانواده مهرباني دارد. چقدر خداي خوبي دارم .

 

سالروز تولد امام رضا مبارک

عبادت پر روزه داشتن و نماز خواندن نيست ، و همانا عبادت پر انديشه کردن در امر خداست

امام رضا علیه السلام 
تحف العقول ، ص (466)

پاسخ به "دوست"

الهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود

در پاسخ دوست عزیزم"دوست" که در نظرات به این مطالب اشاره فرموده بود که آدمهای خوب هرچی بهتر میشن ارادتشون به ائمه بیشتر میشه و حرف اینجانب که گفتم اگه آدم خوبی شدی بدون توسل برو با خدات حرف بزن اشتباهه باید بگم:

کاملا درسته ،من هم گفتم" اگه آدم خوبی شدی " حالا از كجا مي فهمي خوب شدي؟ جز اينكه بايد با يك ميزان اونو بسنجي ؟ اون ميزان هم ائمه هستند كه خوبترين آدمها مي باشن حالا اگه تونستي در سطح اونا برسي برو بي واسطه با خدا حرف بزن .خوب معلومه كه با اين حرفها عمرا به خوبي ائمه برسيم پس هميشه به اونا محتاجيم .

در خصوص شفاعت بايد يك نكته ديگه رو ياد آور بشم . ديشب كتاب منطق الطير عطار نيشابوري رو مي خوندم ، همون اول كتاب ايشون در مدح خلفاي اول و دوم و سوم و حضرت علي ع چند بيت شعر داره همون طور كه از اشعار اين بنده خدا بر مياد عطار سني بوده نكته جالب اينجاست كه تو يكي از شعر هاش چندين بار از پيغمبر شفاعت مي طلبه و به خاطر مقام شامخ پيامبر نزد خدا ايشون رو واسطه بين خود و خداش مي گيره و اين مطلب با نظر وهابيون كه هرگونه شفاعت رو كفر مي دونن در تضاده و معلوم ميشه خود سني ها هم شفاعت رو قبول دارن ولي اين وهابيون هستند كه به خاطر پدر كشتگي با فرزندان فاطمه س با هزار جور سفسطه گري مي خوان اين عمل رو بت پرستي بدونن و افراد ساده هم به خاطر ظاهر قشنگ حرفهاي اونا دچار دوگانگي ميشن .

توسل ؟

با آقا حميد يكي از دوستانم بحث مفصلي راه انداختيم كه بين صحبتها، آقا حميد كه آدم وارسته اي هست و البته آخر تاريخ دان گفت : چرا بايد بين ما و خدا واسطي وجود داشته باشه چرا ما خودمون مستقيم با خدا حرف نزنيم و به ائمه كه هرچند بسيار بزرگوار و قابل احترام هستند و در نزد خدا بلند مرتبه توسل كنيم .

 البته حرف ايشون با حرف وهابيها فرق ميكنه  چون ايشون ارادت خاص به ائمه داره ولي وهابيون با فرزندان زهرا (س) پدر كشتگي دارن

اين پست رو زدم تا بلكه افرادي مثل آقا حميد كه دنبال حقيقت هستند و فكرشون با اين جور چيزها مشغوله قانع بشن

اولا اينقدر كه وهابيون تبليغ ميكنن و بزرگنمايي مي كنن هم نيست . بابا خيلي سادهست ، همانطور كه ما وقتي از بابامون كاري مي خوايم رومون نميشه و براي اينكه حتما به جواب برسيم به مادرمون متوسل ميشيم چون مي دونيم كه مادرمون  به دليل ارتباط بيشتر و شناخت كاملتر  مي دونه چطور با باباهه حرف بزنه تا خواسته ما رو انجام بده  حالا درست نيست كه  با صد جور سفسطه و مقلطه و سوفسطايي گري رابطه بين پدر و فرزند رو زير سوال ببريم تا اصل موضوع گم بشه ما تو زندگيمون ياد گرفتيم كه چطور با بابامون ارتباط برقرار كنيم هرجا به حرفش گوش داديم خودمون ازاون درخواست ميكنيم هر وقت هم از دستمون ناراحت بود كسي رو واسط قرار ميديم ، به همين راحتي  شيعيان هم  همين جوري ائمه رو واسط قرار ميدن 

ثانيا اگه تو خانواده فرزند خوبي باشيم ديگه لازم نيست به اين و اون متوسل بشيم ، بابامون خودش منتظره كه حرف از دهنمون در بياد تا برامون كاري بكنه ، حالا اگه بنده خوبي بودي برو با خدات هرجور دلت خواست حرف بزن اون موقع هست كه ديگران به تو  متوسل ميشن ولي اگه بلد نيستي با خدا حرف بزني و فكر ميكني بلدي ، يكي رو بفرست كه برات شفاعت كنه اينقدر هم فكر نداره همه اين حرفها وسيله اي براي رسيدن به خداست وقتي رسيدي بشين پيشش گل بگو گل بشنو .

تكميل پست "چرا؟"

بعد از گذاشتن پست قبلی با عنوان( چرا؟) یکی از هم قبیله ای ها به نام "منتظر"و مدیر وبلاگ http://mamool.blogfa.com/ اظهار لطف نموده و مطلبی رو متذکر شده بودند که لازم دونستم علاوه بر تکمیل مطلب قبلی در راستای صحبت ایشون این پست رو بزنم

دوست محترمم "منتظر "عنوان داشتند بین چاه کندن و فروع دین اختلاف وجود دارد یعنی در انجام اعمال فروع دین  به همان شکلی که دستور آمده حتما خیری وجود دارد که به سود ماست مثلا غسل کردن به همان ترتیبی که گفته شده برای بدن سودمند است .

بعضی از مسایل برای ما سوال برانگیز است و برای معاندان با دین مسخره می آید مانند مکروه بودن "فوت کردن به غذا" یا مکروه بودن "چای خوردن در نعلبکی لب پريده" . باید یاد آور شد که جهل در مورد مطلبی باعث نفی آن نمی شود چرا که ممکن است کسانی دیگر یا آیندگان دلیل علمی برای اثبات آن موضوع پیدا کنند. در زمان ما هم خیلی از مسایل دلیل حتمی ندارد مانند "علت نماز خواندن در زمانهای تعیین شده یا تعداد رکعت ها"

در زمان پیغمبر و ائمه هم این سوالات مطرح بوده که چرا باید به غذا فوت نکرد ؟ حالا فکر کنید پیغمبر می خواست دلیل این امر الهی را به مردم جاهل آن زمان توضیح دهد ، به نظر شما اگر مي فرمود "بخار آّب غذا كه تشكيل شده از ۲اتم هيدروژن و ۱اتم اكسيژن  هنگام  برخورد با بازدم انسان كه تشكيل شده از ۱اتم كربن و ۲ اتم اكسيژن واكنشي ميدهد كه در اين صورت مقداري اسيد ضعيف توليد مي شود و اين اسيد به مري انسان آسيب مي رساند " آيا كسي متوجه مي شد؟ يا اگر مي فرمود" باكتري نهفته در قسمت شكسته نعلبكي باعث بيماري مي گردد " آيا قابل درك براي مردم نادان آن زمان بود؟

شايد در آن زمان برخي از مردم اين حرفها را به مسخره مي گرفتند و پيامبر را نعوذبالله ناتوان در پاسخ دادن مي دانستند ،مانند مردم به اصطلاح روشنفكر امروز كه چون دليلي براي برخي از اعمال فروع دين نمي بينند آن را خرافه مي پندارند ولي اگر همين موضوع توسط دانشمندان غربي اثبات گردد به به و چه چه ايشان عالم را فرا مي گيرد . 

باز هم از "منتظر"عزيز تشكر مي كنم

چرا؟

چرا بايد اينجوري نماز خوند؟

چرا بايد اينجوري غسل كرد؟

چرا بايد اينجا دعا كرد ؟

چرا بايد اينجوري عبادت كرد؟

چرا.....؟

فرض كنيد يه كارگر تو خيابون منتظره كاره . يك نفر مياد با اون قرار ميزاره برن براش كار كنه .صاحب كار به كارگر ميگه اينجا يك چاه حفر كن بعد از چند ساعت ميگه حالا پرش كن .

حالا اين كارگر ميتونه ايراد بگيره؟  يا همش دليل بخواد؟ يا هي سوال كنه چرا ؟ چرا؟

هر آدم عاقلي به كارگر ميگه  : مي خواستي همون اول قبول نكني و براش كار نكني حالا كه قبول كردي كارگرش (بنده) بشي ، چي كار داري به تو چه كاري ميده تو هر چي كارتو بهتر انجام بدي حقوق (پاداش) بهتر ميگيري

رابطه ما با خدا هم همينه ما فرصت داريم تو اصول دين هر سوالي رو مطرح كنيم و هزار جور تحقيق كنيم ، ميتونيم دين خدا رو قبول كنيم يا نكنيم، اگر قبول كرديم ديگه  تو فروع دين نمي تونيم  هي سوال كنيم و دليل بخواهيم ، هر چي يه امر الهي بهتر گوش كنيم پاداش بهتر مي گيرم .

خدا هم همون اول كتابش گفته

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ يعني اين كتاب براي كساني نازل شده كه به غيب ايمان دارند.ميتونيم به غيب ايمان نداشته باشيم يا داشته باشيم اونش با خودمونه حالا كه به غيب ايمان داريم  و به اينكه خدا بهترين چيز رو براي ما مي خواد اعتقاد داريم ديگه دليل براي چيه؟

تازه چه بهتر كه ندونيم و هر چي خدا گفت انجام بديم والله اينجوري ثوابش بيشتره تا اينكه دليل هر كاري رو بدونيم اونوقت عبادت هيچ لطفي نداره.تازه تو اون زمانه كه پوز شيطون زده ميشه و خدا ميتونه پيشه فرشته ها به احسن مخلوقاتش كه ما باشيم پوز بده و بگه شما فرشته ها  خيلي چيزا رو مي دونيد و عبادت ميكنيد ولي اين بنده هاي من نديده من و حرفهامو  قبول دارن.

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...

بدون اجازه باغبان

فقط يك سيب ناقابل خورده بودم

خوب من هم آدم بودم

حالا به اين دخمه تاريك زندانيم

اينجا هوا هم نيست و انواع جانوران موذي كه هر كدام دستشان به آدم برسد نيش مي زنند

خدا را شكر كه آنها هم كورند

براي پيدا كردن غذا كلي بايد كور مال كور مال  دور و بر را بگردم

حالا خوب شد در دادگاه گفتم غلط كردم و طلب بخشش كردم

حالا خوب شد طرف شاكي بخشنده بود.

....

در اين دخمه فقط يك درب وجود دارد كه آنهم بايد افقي از آن خارج شد

و يك پنجره

كه به دليل خوش رفتاري و عدم سوء سابقه قبلي با يك درصد تخفيف روزي 5 بار باز مي شود تا به باغي كه آن طرف ديوار است نگاه كنم ، تنفس كنم  و از بوي خوش باغ  لذت برم فقط بايد بعد از باز شدن پنجره پرده سياه را كنار بزنم

اوايل چشم به پنجره دوخته بودم تا  وقتش كي مي رسد و پنجره كي باز مي شود تا بدون معطلي بپرم و از تمام وقت داده شده بهترين استفاده را ببرم

چند سالي است كه از روي تنبلي حتي پرده را هم كنار نزدم ودلم را به  سوسوي اشعه هاي نور كه از روزنه هاي پرده به داخل مي تابد خوش كرده ام

...

نمي دانم اگر برخيزم و پرده را كنار بزنم باز هم باغ از پشت آن پيداست يا نه

آنقدر اينجا تاريك شده كه ديگر نمي دانم پنجره كدام طرف است

اصلا شايد پشت پنجره ديگر باغي نيست

اصلا شايد پشت پرده پنجره اي نباشد

اصلا من كه پرده اي نمي بينم

چه توهمي

...

 خدا را شكر چه جاي دلنشيني دارم

كمي كه بگردم غذاي لذيذ آماده است

چه همبازي هايي دور و برم هستند مي توانم با اذيت كردن آنهابه بازي مشغول شوم

فقط كافيست چشمانم را ببندم و از خوابم لذت ببرم

ولي هنوز آن درب ديده مي شود نمي دانم به چه درد مي خورد

مار ا چه كار با آن در،  ما كه هميشه عمودي هستيم

...

دراز مي كشم و چشمانم را مي بندم

منتظرم خواب فرا رسد

ولي به جاي آن بادي مي وزد و از گوشه اتاق اشعه نوري نمايان مي شود

بايد بخوابم يا برخيزم ؟

 

 

 

بی دل

مولای یا مولای انت الخالق و انا المخلوق و هل یرحم المخلوق الا الخالق

 

 
در خیالم سحری خانه حافظ رفتم
در زدم بر در آن خانه دوست
حافظ آشفته برون آمد و من
گفتم ای پادشه ملک سخن
ای غزل در غزلت سحرو کلام
ای غزل در غزلت شعر خدا
آخر از پای فتادم حافظ
خانه یار دل آرام کجاست
من همه گرم سخن بودم و لیک
حافظ آن لحظه خموش
قد و بالای مرا خیره تماشا می کرد
 عاقبت زمزمه ای کرد و چنین گفت و برفت
"بی دلی در همه احوال خدا با او بود "
"او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"