تنهاترین قافله سالار

چند وقت پیش بچه ام خورد زمین و ابروش پاره شد با هزار بدبختی رسوندیمش بیمارستان به دستور پزشک بستری شد تا عمل بشه فردا هم بعد از انجام کارهای اداری و تسویه حساب بچه رو آوردیم خونه

کل ماجرا ۲۴ ساعت بیشتر طول نکشید، بیمارستان هم بهترین بیمارستان کشور بود، ار نظز مالی هم هیچ مشکلی نداشتم چون بیمه تکمیلی داشتم.از برادر گزفته تا فامیلهای درجه چندم هم کنارم بودند برای تسلی ، تازه شب هم اومدم خونه خوابیدم.ولی فرداش به محض رسیدن به خونه انقدر خسته بودم و سرم درد می کرد که حتی برای دیدن فامیل که برای عیادت اومده بودن هم حال نداشتم.

خلاصه پدرم اون روز روضه علی اصغر خوند چون ماذرم نذر کرده بود تا مشکلی برای بچه پیش نیاد من هم تو یه اتاق دیگه رو تخت دراز کشیده بودم.ماجرای کربلا که خونده شد مو به تنم سیخ شد یک دفعه یاد اسرای کربلا افتادم .

یاد اون مولا که تنها باید قافله سالاری می کرد در حالی که هیچ کس رو دیگه نداشت انقدر مریض بود که نمی تونست رو پاهاش بایسته چند شب بود که نخوابیده بود با تمام تشنگی و گرسنگی ، قل و زنجیر به گردنش ، سر برادران و عموها و پدرش بالای نیزه ها جلوی چشمش . با همه این مصیبتها باید مواظب دختر ها می بود که سربازهای بی دین و ایمون جسارتی نکنن از طرف دیگه حواسش به عمه و از طرفی مواظب بچه ها یی مثل محمد باقر کوچولوش و از طرف دیگه باید مواظب رقیه می بود که بی کفش باید گاه از روی خارها رد بشه گاهی از رودخانه . و همه اینها چهل منزل طول کشید.

همه اینها اون موقعی دردآوره که بدونیم این آقا فرزند پیامبریه که اومده تا همین مردم رو از جهالت بیرون بیاره و حالا این آقا پیشوای چهارم شده و راهی بس پر پیچ وخمتر از واقعه کربلا جلوی روشه.

حالا تصور کنید قیافه منو که از خجالت داشتم آب می شدم ولی نمی دونم چرا آب شدنم از چشمهام شروع شده بود!!؟

 

شهادت هنر مردان خداست

عاشورا تمام شد و ما از سفر كربلا برگشتيم

ولي سرماي پر سوز مرز مهران ،انگشت نگاري آمريكاييها،چرخ دستي هاي گرسنه عراقي،اسكورتهاي اتوبوسها،سيطره ها(ايست بازرسي ) ، پياده روي چند كيلومتري،هتل صفر ستاره،گوجه و خيار زهرماري غذا، آب سرد حمام ، ادا بازي عزاداران عراقي با شمشير و شيپور، خنده هاي مستانه سربازان عراقي،قمه زنهاي حرفه اي عرب،كابلهاي تو هم ، فقير هاي گدا.................هيچ كدوم باعث نشد هنگام وارد شدن به حرم مولا علي و فرزندانش گونه ها باروني نشه

در مورد كربلا فقط مي تونم بگم:

"من به خيال عاشقي گوشه نشين و طرفه آنك مغبچه اي ز هر طرف مي زندم به چنگ و دف"

ولي يه درس بزرگ هم براي من داشت من كه روزي چند بار غسل شهادت مي كردم و هر روز تو قنوت الهم ارزقني شهاده في سبيله ميگفتم ،فهميدم نه بابا اينجورا هم نيست:

"شهادت هنر مردان خداست"

كربلا منتظر ماست.....

امروز فهميدم سفر كربلام جلو افتاده انشاالله اگه خدا بخواد شنبه ۶ محرم عازمم

نمي دونم اين پاها مي تونن تو بين الحرمين حركت كنن يا نه قلبم مي تونه تو حرم مولا علي بتپه يا نه؟

نايب الزياره همه هستم

اگه رفتيم و خدا خواست برنگشتيم حلالمون كنيد.

خطايي گر ز من ديدي

به پاي مكتبم مگذار

خدا حافظ

 

يا حسين(ع)

با سلام خدمت هم قبيله ايهاي وبلاگيم ، از اينكه چند وقت بود تاخير داشتم عذر مي خوام. رفته بودم پا بوس امام رضا براي اجازه گرفتن، آخه اگه خدا بخواد عاشورا  مي رم كربلا .دير اومدنم هم به خاطر اين بود كه هرچي خودمو به پنجره فولاد حرم بستم كه مرضم خوب بشه نشد آخه مرضم خيلي سخته درد بي ايماني مرض بي تقوي اي مرض غيبت ، ريا، دروغ، حسد........شايد آقا حوالمون كرده به جدش .

خواستم به مناسبت محرم پستي بزنم . ولي هرچي نوشتم پاك كردم چون ديدم مطلبم براي اين واقعه چقدر حقيره ، ولي شعر حافظ در مورد كربلا رو در ادامه ميارم .فكر نمي كنم از اين بليغ تر كسي در مورد كربلا شعري گفته باشه .

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی  ولی شناسان رفتند ازین ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یکساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیشست در بدایت

هرچند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

عاشورا تو كربلا

 

يك سال بود كه ميخواستم برم كربلا و نجف حتي پاسپورت و مدارك رو هم داده بودم ولي نمي دونم چرا جور نمي شد. هر دفعه يك اتفاقي باعث مي شد جور نشه تا اينكه چند روز پيش برادرم زنگ زد گفت مدارك رو بده مي خواهيم بريم كربلا اونم تو عاشورا .

خلاصه جمعمون جمع بود پدر و مادر و برادرو خواهر و حسين يكي از دوستام . ولي من راضي نبودم براي اينكه دوست نداشتم با خانواده برم كربلا از يك طرف نمي خواستم معطل كسي بشم از طرفي مي ترسيدم با اين اوضاع عراق بلايي سر پدر و مادرم و بقيه بياد . همسر و بچه رو هم كه ديگه اصلا نگو .اگه بمبي چيزي بتركه چي؟ اگه گير تروريستها بيفتيم چي ؟ چه بلايي سر خانواده مياد؟

اين فكر ها مثل خوره افتاده بود به جونم تا اينكه روز عرفه كه تو مسجد نشسته بودم ياد كربلا افتادم ، اگه امام حسين به بلاهايي كه سر زن و بچه هاش مي اومد فكر مي كرد آيا باز هم به اون سرزمين مي رفت آخه عقل حكم ميكنه كه از بلا دور بشي نه اينكه دستي دستي خودتو تو مهلكه بندازي اونم با بچه شش ماهه و دخترهاي قد و نيم قد و ... درسته كه عقل اينجوري حكم نمي كنه ولي عشق حتما حكمش اينه .

تازه فهميدم چقدر ايمانم ضعيفه . چقدر خجالت ميكشم اگه برم كربلا و تنها رفته باشم فقط به خاطر ترس از بلاهايي كه به سر خانواده ام مياد .

خاك بر سرم كنن با اين توكلم .................