عاشورا تو كربلا

يك سال بود كه ميخواستم برم كربلا و نجف حتي پاسپورت و مدارك رو هم داده بودم ولي نمي دونم چرا جور نمي شد. هر دفعه يك اتفاقي باعث مي شد جور نشه تا اينكه چند روز پيش برادرم زنگ زد گفت مدارك رو بده مي خواهيم بريم كربلا اونم تو عاشورا .
خلاصه جمعمون جمع بود پدر و مادر و برادرو خواهر و حسين يكي از دوستام . ولي من راضي نبودم براي اينكه دوست نداشتم با خانواده برم كربلا از يك طرف نمي خواستم معطل كسي بشم از طرفي مي ترسيدم با اين اوضاع عراق بلايي سر پدر و مادرم و بقيه بياد . همسر و بچه رو هم كه ديگه اصلا نگو .اگه بمبي چيزي بتركه چي؟ اگه گير تروريستها بيفتيم چي ؟ چه بلايي سر خانواده مياد؟
اين فكر ها مثل خوره افتاده بود به جونم تا اينكه روز عرفه كه تو مسجد نشسته بودم ياد كربلا افتادم ، اگه امام حسين به بلاهايي كه سر زن و بچه هاش مي اومد فكر مي كرد آيا باز هم به اون سرزمين مي رفت آخه عقل حكم ميكنه كه از بلا دور بشي نه اينكه دستي دستي خودتو تو مهلكه بندازي اونم با بچه شش ماهه و دخترهاي قد و نيم قد و ... درسته كه عقل اينجوري حكم نمي كنه ولي عشق حتما حكمش اينه .
تازه فهميدم چقدر ايمانم ضعيفه . چقدر خجالت ميكشم اگه برم كربلا و تنها رفته باشم فقط به خاطر ترس از بلاهايي كه به سر خانواده ام مياد .
خاك بر سرم كنن با اين توكلم .................